شب پائیزی در امتداد خیابان حرکت میکنم شب تنها همراه من است روی سکوی پارک در امتداد خیابان نشسته ام و رهگذرانی را میبینم که هیچ اندیشه جز رسیدن به خانه ندارند.اما من راهم را گم کرده ام و شب هم مرا در نیمه راه تنها میگذارد و جایش را به روز میدهد . پیرمردی را میبینم که با کیسه ای چند برابر وزن خود خیابان را طی میکند.آیا من در نگاه او غریبه ای هستم که با خیال آسوده به تماشای درد و رنج او نشستم.اما حقیقت چیز دیگریست من هم بار سنگینی را بر پشت خود احساس میکنم باری به اندازه تمام احساس ها به سنگینی تمام تاریکی کیهان.......
رهگدران یک به یک میگذرند در حالی که شب را نمیبینند ... رقص ستاره در آسمان بیکران هستی را نادیده میگیرند.... صدای مرا نمیشنوند...آنها میگذرند و میگذرند آنها فقط رهگذرند......
Echoes تقدیم به تمام کسانی که بی تفاوت نمیگذرند.
حالا این روزیست که بر چشمهای بیدار من فرو میافتی
مرا دعوت میکنی و برمیانگیزی به برخواستن
و از میان پنجره درون دیوار بر بالهای اشعه خورشید
هزاران هزار سفیر درخشان بامدادی میآیند به درون
و هیچکس برایم لالایی نمیخواند
و هیچکس مجبورم نمیکند چشمهایم را ببندم
پس پنجرهها را باز میگشایم
و از میان آسمانها میخوان